یکی بود یکی نبود..یه خدا بود و یه دریای کبود که همه بهش می گفتن اسمون..یه زمین بود و یه شهر و یه غریب با یه جاده که مسافری نداشت..توی این شهر غریب زیر سایه دو تا بید بلند که هنوز مجنون مجنون نبودن یه کسی شاید مثه یه دخترک همیشه دنبال گمشدش می گشت...اما اون گمشدشو ندیده بود ..فقط از شدت غصه غروبا یه چیزی مثل بلور لای اشکاش می شکست و روی گونه هاش می ریخت..گونه هاش از غم اونی که نمیدونست کیه غرق بارون می شدن..دخترک دیوونه بود<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

دیگه طاقتش مثل عمر گلا رفته بود از کف و پرپر شده بود..یه شب نیلی و شفاف تو یه پاییز قشنگ وقتی ادما همه تو خواب و رویاشون بودن..دختر دستشو برد به اسمون با همون لحنی که برگای مسافر با درخت حرف می زنن با خدا غرق تمنا شد و راز..دخترک فهمیده بود یه کسی که مثل هیچ کس نباشه یه روزی مثه یه رویای عجیب میاد و رو غصه هاش خط می کشه..زبون فرشته های عاشقو یادش میده اما اون چه شکلیه؟؟؟؟ ادمای سرزمین دخترک همشون بنفش و قهوه ای بودن..شایدم یه دستشون خاکستری..مثل غم وقتی رو برفای زمستون میشینه...اما دخترک خودش چه رنگی بود؟؟ دخترک با بچه ها تو کوچه ها دوس نمی شد..دخترک دوستی نداشت شایدم داشت و اونارو دوست نداشت..ادم عجیبی بود عاشق چشای خیس و دلای ابری و پاک که با یه اشاره می خوان برسن به اسمون ولی دوره راهشون..اونی که دخترک سفارش نشونی شو به جاده کرد عاقبت اومد و موند..خلاصه نازنین ما از همون لحظه اول دل دخترک رو برد به یه جایی که نمی دونم کجاست شاید از کهکشون اسمونم دورتره...اما دخترک حالا یه غصه داشت یه غم خیلی بزرگ رنگ گلای بنفشه تو غروب..رنگ بغضی که شقایق می کنه..می دونین غصه دختر ک چی بود؟؟ دخترک می گفت اگه یه روز یا شب تلخ زیبای اون سوار بالای سرنوشت بشه اگه تقدیر اونو یه جا ببره که یه دختر دیگه شبا دعا کرده باشه..اگه اون قبول کنه بخواد با سروشت بره..بره پیش دختره ..اگه وقتی رفت دیگه یادش بره یه کسی پشت یه انتظار زرد داره از دوری اون این جوری پرپر می زنه...اگه اون یادش بره یه دختریدیوونشه اگه از پیشش بره دق میکنه من دیگه غصه هامو به کی بگم؟؟

 

خلاصه زندگيه اين دخترک گلای کوچيک حقيقته.. 

که تو حاشيه اش يکی با حط سرخ از اسمون نوشته..

بمون تو بری موندن من معنی دیوونگیه..اخرین حرفم اینه تو بری اخر اين زندگيه...

/ 5 نظر / 16 بازدید
محمد رضا شوق الشعراء

بنام حق ماهی سیاه کوچولو هنوز هم تنهاست در میان امواج پرتلاطم و سهمگین تهمت و دروغ، ماهی سیاه کوچولو، همچنان بی واهمه و امیدوار، تنهای تنها، براه خود می رود. ماهی سیاه کوچولو! هنوز هم تنهاست. هیچکس جز سایه اش با او نیست. ماهی سیاه کوچولو، هنوز هم بعد از سالها، ماهی سیاه کوچولوست... محمد رضا شوق الشعراء

مهدی ص

به نام یزدان بخشاینده ای تمام آرزو٬ ای سرچشمه هستی و وجود ای مایه خوشی و سعادت گیتی ام. ای شراب روح٬ ای لطیف تر از نسیم و ای شدیدتر از طوفان٬ آیا تو نیز هیچ یار و همراه من بوده ای؟ پروردگارا در این جهان آرزو چرا کلبه کوچکی که جز دل نام ندارد نصیب من کرده ای؟ کاشانه محقری که در برابر طوفان عشق......... استقامتی ندارد.خانه ویرانه ای که در آن جز اشک و صبر ٬ همدم و مونسی را صاحب نیست. ای سپیده عشق دیرگاهی بود که آرزو میکردم تو را ببینم٬ تو را به هر آنچه که زیباست تشبیه مینمودم اما لحظه ای بعد افسرده و سرافکنده میشدم زیرا این زیبائی ها هستند که شبیه تواند. تو خود الهه زیبائی هستی از خدا خواستم شاید معجزه ای شود و تو در کنارم باشی دوست دارم که روبرویم بنشینی ومن خود را در چشمان آسمانی و لبهای نیم شکفته ات تماشا کنم و نفس گرمت را ببویم. اما افسوس که تو اشکها و حسرتهای مرا نمی بینی.نمیی بینی که حتی در خنده های من آهنگهای ناله پنهان است. ................................... سلام مطلب زیبائی نوشتین براتون آرزوی شادی دارم.آرزومند آزوهایتان.

فرشيد

سلام مهرنوش جان... متن زيبايی بود من آپ هستم خوشحال ميشم به وبلاگم بيای شاد باشی...بابای

رنگين کمون

رنگ بالش نشان آزادي پر كشيد از بهشت همسفري در خيالم ز فرط سختي هجر قوي وحشي شكسته بال اسير آسمان دردمند ظلمت شد زخمي بي پناه را چون ديد يار من تن به سر سپردن داد بال خونين به تير صيادان ماند اين زهر تلخ قصه به ياد ناگه آن رهسپار بركه غم پس جدا از رهادلان گرديد قطره اشك آسمان آن شب مرهم بال آن ستاره صبح زخم آن دلسپرده را بوسيد نام آن پر شكسته مهد غرور در دلم اشتياق پروازش در برآسمان يكرنگي من در اين بركه خسته مي مانم راغب نغمه هاي همدردي سلام عزيزم کم پيدايی؟ داستانتو خوندم برای اين دختر پاک بهترينو ميخوام بيا پيشم منت ميذاری گل من يا حق

khodet midooni

salam bade modatha oomadam begam bi marefat sari be ma bezan khejalatam khoob chizi hast baba